....... از منابع شیعه.... قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص یَا عَلِیُّ مَنْ زَارَنِی فِی حَیَاتِی أَوْ بَعْدَ مَوْتِی أَوْ زَارَکَ فِی حَیَاتِکَ أَوْ بَعْدَ مَوْتِکَ أَوْ زَارَ ابْنَیْکَ فِی حَیَاتِهِمَا أَوْ بَعْدَ مَوْتِهِمَا ضَمِنْتُ لَهُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ أَنْ أُخَلِّصَهُ مِنْ أَهْوَالِهَا وَ شَدَائِدِهَا حَتَّى أُصَیِّرَهُ مَعِی فِی دَرَجَتِی پیامبر عظیم الشان اسلام مى فرماید: اى على هر کس مرا در حیاتم یا در مماتم زیارت کند یا تو را در حیاتت یا در مماتت زیارت کند یا دو پسرت را در حیات یا مماتشان زیارت کند من ضامنش مى شوم روز قیامت که او را از ترس‏آن روز و سختى هایش نجات دهم‏تا جائى که در درجه من قرار گیرد. الکافی ، 579/4 وسائل‏الشیعة ، 325/14 و328 و 336 بحارالأنوار، 3/4 و 31 بحارالأنوار،123/97 و 139 و142 الاحتجاج،408/2؛ الأمالی‏للصدوق 460؛ التوحید، 117 عیون‏أخبارالرضا(ع) ، 115/1 کامل‏الزیارات، 11 و 13 المقنعة،458 ....

.....از منابع اهل سنت قال النبی :صلى الله علیه وسلم قال من زارنی بعد موتی فکانما زارنی فی حیاتی ومن زار قبری فله الجنة . پیامبر عظیم الشان اسلام مى فرماید: هر کس بعد از مرگم مرا زیارت کند مثل آن است که در حیاتم مرا زیارت کرده باشد و هر کس قبر مرا زیارت کند بهشتی است . فتح العزیز ، 417/7 از عبد الکریم الرافعى المجموع ، 277/8 از محى الدین النووى تلخیص الحبیر، 417/7 از ابن حجر اعانه‏الطالبین ،354/2 از البکرى الدمیاطى نیل الاوطار ، 178/5 از الشوکانى السنن الکبرى، 245/5 ار البیهقى مسند ابى داود، 13 از سلیمان بن داود الطیالسى المصنف267 / 9 از عبد الرزاق الصنعانى الجامع الصغیر، 605/2 از جلال الدین السیوطى کنز العمال ، 135 / 5 از المتقى الهندى تذکره الموضوعات ، 75 از الفتنى فیض القدیر، 182/6 از المناوى کشف الخفاء، 251/2 از العجلونى رفع المناره ، 264 از محمود سعید ارواء الغلیل، 333/ 4 محمد ناصر الالبانى الدر المنثور، 237/1 از جلال الدین السیوطى میزان الاعتدال، 53/1 از الذهبى لسان المیزان، 91/1 از ابن حجر تاریخ جرجان ، 434 از حمزه بن یوسف عیون الاثر، 312/2 از ابن سید الناس دفع الشبه عن الرسول ، 169 از الحصنى الدمشقى سبل الهدى و الرشاد، 376/12 از الصالحى الشامى ....

زیارت و توسل
X
تبلیغات
نماشا
رایتل

زیارت و توسل
ما پیرو واقعی پیامبر هستیم و به آن افتخار می کنیم
هنگامیکه نمرود نتوانست با آتشی که افروخت ابراهیم خلیل علیه السلام را بیازارد و خود را در مقابل او عاجز دید خداوند ملکى را بصورت بشر بسوى او فرستاد که او را نصیحت کند ملک پیش نمرود آمد و گفت خوبست بعد از این همه ستم که بر ابراهیم روا داشتى و او را از وطن آواره کردى و در میان آتش بدنش را افکندى اکنون دیگر رو بسوى خداى آسمان و زمین آورى و دست از ستم و فساد بردارى زیرا خداوند را لشگرى فراوان است و میتواند با ضعف ترین مخلوقات خود تو را با لشگرت در یک آن هلاک کند.
نمرود گفت در روى زمین کسى را به قدر من لشگر نیست و قدرتش از من فزون تر نباشد. اگر خداى آسمان را لشگرى هست بگو فراهم نماید تا با آنها جنگ کنیم . فرشته گفت تو لشگر خویش را آماده کن تا لشگر آسمان بیاید. نمرود سه روز مهلت خواست و در روز چهارم آنچه میتوانست لشگر تهیه کند آماده نمود و در میان بیابانى وسیع با آن لشگر انبوه جاى گرفت . آن جمعیت فراوان در مقابل حضرت ابراهیم علیه السلام صف کشیدند نمرود به ابراهیم از روى تمسخر گفت لشگر تو کجا است ؟ ابراهیم جواب داد در همین ساعت خداوند خواهد فرستاد.
ناگاه فضاى بیابان را پشه هاى فراوانى فرا گرفتند و بر سر لشگریان نمرود حمله کردند هجوم این لشگر ضعیف قدرت سپاه قوى نمرود را در هم شکست و آنها را بفرار وادار نمود و مقدارى از آن پشه ها بسر و صورت نمرود حمله کردند. نمرود بسیار نگران شد و بخانه برگشت باز همان ملک آمد و گفت دیدى لشگر آسمان را که بیک آن لشگر ترا درهم شکستند با اینکه از همه موجودات ضعیف ترند اکنون ایمان بیاور و از خداوند بترس والا ترا هلاک خواهد کرد.
نمرود باین سخنان گوش نداد. خداوند امر کرد به پشه ایکه از همه کوچکتر بود. روز اول لب پائین او را گزید و در اثر آن گزش لب او ورم کرد و بزرگ شد و درد بسیارى کشید. بار دیگر آمد لب بالایش را گزید بهمان طریق تورم حاصل شد و بسیار ناراحت گردید عاقبت همان پشه ماءمور شد که از راه دماغ به مغز سرش وارد شود و او را آزار دهد بعد از ورود پشه نمرود بسر درد شدیدى مبتلا شد.
هرگاه با چیز سنگینى بر سر خود میزد پشه از کار دست میکشید و نمرود مختصرى از سر درد راحت میگردید. از این رو کسانی که در موقع ورود به پیشگاه او برایش سجده می کردند بهترین عمل آنها بعد از این پیش آمد آن بود که با چکش مخصوصى در وقت ورود قبل از هر کار بر سر او بزنند تا پشه دست از آزار او بردارد و مقرب ترین اشخاص آن کس بود که از محکم زدن کوبه و چکش هراس نکند بالاخره با همین عذاب رخت از جهان بربست و نتیجه کفر و عناد خویش را مقدار مختصرى دریافت .
[ شنبه 20 اردیبهشت‌ماه سال 1393 ] [ 08:17 ق.ظ ] [ ۱۱۰ ] [ نظرات (2) ]

بسم الله الرحمن الرحیم


نقل شده که دو نفر از شیعیان در گذرگاهی از بغداد به مجلس بزرگی رسیدند.

پرسیدند این مجلس متعلّق به  کیست؟

گفتند مجلس درس امام اعظم ابو....... (ازبزرگان اهل سنت)است .

راوی حکایت می گوید رفیق من که اسمش فضل بن حسن بود و مردی متعصّب در مذهب شیعه و در عین حال آدمی بحّاث و با اطلاع از مبانی مذهب بود ، گفت

من می روم و با این مرد مباحثه می کنم و تا او را ملزم و مجاب نکنم از این مکان نمی روم.

گفتم این عالم بزرگی است و از عهدۀ بحث با او بر نمی آیی .

گفت من معتقد به مذهب حقم و حق مغلوب نمی شود .

وارد مجلس شدیم و نشستیم و در یک فرصت مناسب، فضل از جا برخاست و گفت

ایها العالم من برادری دارم که رافضی است ( یعنی شیعه است) و من هر چه می خواهم به او بفهمانم که ابوبکر بعد از پیامبر اکرم ، افضل امّت و خلیفۀ به حق بوده قبول نمی کند و می گوید علی بن ابیطالب ، افضل و خلیفۀ به حق است . شما یک دلیل قاطعی به من یاد بدهید که به او بفهمانم و او را به راه راست بیاورم .

ابو...... گفت به برادرت بگو بهترین و روشن ترین دلیل این است که پیامبر اکرم همواره در میدان های جنگ ، آن دو بزرگوار ! ( ابوبکر و عمر) را کنار خود می نشاند و علی را مقابل نیزه و شمشیر دشمن می فرستاد و این نشان می دهد که آن دو نفر ، محبوب پیامبر بوده اند و چون آن حضرت می خواسته که آن ها بعد از خودش جانشین باشند آنها را حفظ می کرد و چون علی را دوست نمی داشت طردش می کرد و به میدان می فرستاد تا کشته شود و این بهترین دلیل بر افضلیت ابوبکر و عمر است !

فضل گفت بله من این را به برادرم می گویم ولی او از قرآن به من جواب می دهد که خداوند فرموده است: « خداوند ، مجاهدین را بر قاعدین و نشستگان برتری داده و اجری بزرگ برای آنان آماده است» و به حکم این آیه ، علی چون مجاهد بوده افضل از ابوبکر وعمراست که قاعد بوده اند .

ابو...... گفت به او بگو از این بهتر می خواهی که ابوبکر و عمر قبرشان کنار قبر پیامبر و چسبیده به قبر آن حضرت است در حالی که قبر علی از قبر پیامبر دور افتاده و در عراق است .

فضل گفت بله این را هم به برادرم می گویم امّا او می گوید آن ها غاصبانه در کنار پیامبر اکرم دفن شده اند برای این که خداوند فرموده است « ای مؤمنان بدون اذن و اجازۀ پیامبر ، داخل خانه اش نشوید...»  و می دانیم که رسول اکرم در خانۀ خودش دفن شده و آن دو نفر بدون اذن در خانۀ آن حضرت دفن شده اند و محل دفن ایشان غصبی است .

ابو..... که از این گفتگو سخت ناراحت شده بود تأمّلی کرد و سپس با لحنی تند گفت به این برادر خبیثت بگو آنها غاصبانه در خانة پیامبر دفن نشده اند بلکه عایشه و حفصه که دختران آن دو بزرگوار و همسران پیامبر بودند و ازپیامبر مهریه طلبکار بودند، پدرانشان را در مهریة خودشان دفن کردند .

فضل گفت بله من این مطلب را هم به برادرم گفته ام ولی او باز آیه ای برای من می خواند و می گوید پیامبر صلی الله علیه و آله به همسرانش بدهکار نبوده برای اینکه خداوند فرموده است « ای پیامبر ما همسران تو را که مهرشان را پرداخته ای برای تو حلال کردیم» طبق این آیه ، پیامبر اکرم مهریۀ زن هایش را داده بود و وقتی که از دنیا رفت به زن هایش بدهکار نبوده است .

ابوحنیفه اندکی تأمّل کرد و گفت به این برادرت بگو درست است که همسران پیامبر، مهریّه طلبکار نبوده اند اما سهم الارث که از ماتَرَک پیامبر داشته اند و ماتَرَک  (یعنی آنچه پیامبر اکرم بعد از مرگش از خود باقی گذاشته ) نیز همین خانه اش بوده و شرعاً سهمی هم از آن خانه به همسرانش می رسد و چون عایشه و حفصه وارث پیامبر بوده اند پدرانشان را در سهم الارث خودشان دفن کرده اند و بنابراین غصبی در کار نبوده است .

فضل گفت بله من این را هم به برادرم گفته ام ولی او می گوید شما آقایان سنّی ها مگرنمی گویید که پیامبر ارث نمی گذارد و خودتان حدیث نقل می کنید

که پیامبر اکرم فرموده است « ما پیامبران اصلاً ارث نمی گذاریم و هر چه از ما باقی مانده صدقه است» پس طبق گفتة خودتان عایشه و حفصه سهم الارث نداشته‌اند . به همان دلیلی که شما حضرت فاطمه را از فدک محروم کردید و گفتید پیامبر ارث نمی گذارد آن دو همسر نیز نباید ارث ببرند . آیا دختر از پدر ارث نمی برد اما همسر از شوهر ارث می برد ؟!

حالا بر فرض بپذیریم که آنها سهم الارث داشته اند ، مگر نه این است که میّت اگر فرزند داشته باشد ، سهم الارث زوجه اش یک هشتم ماتَرَک می شود ،

در این جا تمام ماتَرَک پیامبر اکرم یک حجره (اتاق) بوده که وقتی آن

تقسیم بر هشت شود یک قسمت از آن هشت قسمت تقسیم می شود میان همسران پیامبر اکرم که نُه نفر بوده اند و در نتیجه سهم هر یک از عایشه و حفصه به قدر یک وجب هم نمی شود، پس چگونه آن دو هیکل بزرگ در یک وجب زمین جا شده اند ؟!

سخن که به اینجا رسید ابو...... حسابی از کوره در رفت و با لحنی خشم آلود فریاد کشید این مرد را بیرون کنید این خودش رافضی است و اصلاً برادر هم ندارد

[ سه‌شنبه 26 آذر‌ماه سال 1392 ] [ 11:21 ق.ظ ] [ ۱۱۰ ] [ نظرات (2) ]

همیشه وقتی مهمونی ها تموم میشه، حس غریبی دارم...




چه برسه به این دفعه که مهمونی خدا داره تموم میشه...


خدایا خیلی سعی کردم قدر این مهمونی رو بدونم ولی بازم احساس می کنم نتونستم...


یعنی سال بعد هم ما رو دعوت می کنی؟

[ جمعه 18 مرداد‌ماه سال 1392 ] [ 09:17 ق.ظ ] [ ۱۱۰ ] [ نظرات (3) ]

1 2 3 4 5 ... 41 >>

.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 147041

بک لینک